درياها قطرات اشكم هستند كه در لحظه هاي بي پناهي چشمهاي عاشقم ، نثار سياهي شب هاي پر ستاره ي چشماني شدند كه حتي حاضر نشد لحظه اي درنگ كند و دل نازك روياهايم را نشكند و من بعد از رفتنش حتي به ستاره ام نگفتم چه شدكه ماه من بي هيچ مقدمه اي آسمان ديدگانم را بدرود گفت و مرا با قلبي شكسته و چشماني منتظر تنها گذاشت...
روزي كه مرثيه ي جدايي را برايم سرودي عقربه ها در عزاي نبودنت جامه سياه بر تن روزگارم كردند...!
چشمانم آبستن باران شد و بغضي سنگين راه گلويم را بست، شب و روزم يلداي غم شد و حرفهاي نگفته ام در سينه ماند و صدايم حزين تر از آواي ني در زمانه پيچيد...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بياييد دلهايمان را به پيشواز بهار بفرستيم و آنها را از كينه و كدورت پاك كنيم ، بياييد دري به روي دوستي و مهرباني بگشاييم...!
بايد امسال عاشق و مهربان به استقبال بهار برويم...
تقديم به همه دوستان عزيز و با محبتم
مخصوصا هستي خانوم(فرشته خوشبختي) مريم خانوم عاشق(عشق شيشه اي) سعيده خانوم با معرفت(كبريت بي خطر) فريباخانوم مهربون(آفتابگردون عاشق) و الهه كوچولو(بوسه باد) و...
پيشا پيش نوروز همتون مبارك دوستان خوبم، اميد وارم سال ۸9 سال خوب و پر باري واسه همتون باشه...!
آرزومند آرزوهاي قشنگتون
+ نوشته شده در
Fri 19 Mar 2010ساعت
11:25 AM  توسط نوشین
|
معبودا چه بگويم ،
به دنيا آمده ام اما گويي چشم به جهان نگشوده ام
در بند بوده ام ، اما بنده نبوده ام
آزاد بوده ام ، ولي آزاده نبوده ام
به نماز ايستاده ام ، اما با خلوص نمازي را نخوانده ام
اي خدا به تو پناه مي برم ، اي مالك هرچه هست و نيست... از شر زشتي هاي زيبا ، از شر گنجهاي پر از خالي ، از شر آن كسي كه به بد دعوت كند و از نيك باز دارد به تو پناه مي برم
باز هم سكوتي تلخ در شبي تاريك تمام وجودم را فرا گرفته، عرق شرم پيشاني ام را خيس و بار گناهان كمرم را خم كرده و از شرم حضور تو سر به زير افكنده ام...!
بغضي سرد گلويم را مي فشارد و عقده اي سنگي دل شيشه اي ام را مي شكند... خدايا گناهانم را ببخش قبل از آنكه رو به سوي تو آورم و توبه كنم...
اي باغبان هستي ، مهلتي مرا ده تا از قفس تنهايي برون آيم و پيله گناه را كه به دور خود تنيده ام بشكافم و به سوي تو پرواز كنم ، مرا پاك كن از هرچه سياهي و گناه است...

آه كه چه شيرين است نگاه تو به من قبل از نگاه پر از گناه من به تو...
+ نوشته شده در
Thu 25 Feb 2010ساعت
9:21 PM  توسط نوشین
|
لحظه هاي زندگي در گذرند و من غافل از روز هاي از دست رفته ...!
دوست دارم در اين لحظه هايي كه چون برق و باد مي گذرند ارام و بي صدا لحظه اي بياسايم و به او بينديشم ، به او كه هست و نيستمان از اوست و خالق تمام لحظه هايمان است...!
دوست دارم نور ايمان افكار خسته و تاريكم را روشن كند و تنها او را ستايش كنم...
خدايا عشق و دوست داشتن را در وجودم جاري كن و مگذار خواهش هاي نفساني ميان من و تو فاصله بيندازد ،
خدايا مرا در اوج نيازمندي بي نياز گردان و ياريم ده تا طلب نكنم چيزي را كه نصيب من نخواهد شد و روزيم نيست ،
خدايا مخواه لحظه هايم به غفلت و تاريكي بگذرند...

دست هاي خسته ام را بگير و ياري ام كن اي خداي مهرباني ها
+ نوشته شده در
Sat 13 Feb 2010ساعت
9:54 PM  توسط نوشین
|
كاش مي شد بر روي بالهاي سوخته پروانه ها مرهمي نهاد، كاش ميشد دل به آواز پرستوها سپرد و غمگين ترين ترانه دنيا را شنيد،
كاش ميشد براي مدتي هرچند كوتاه تنگ بلور ماهي قرمز را به كوير برد تا طعم تشنگي را حس كند،
كاش ميشد به حرف هاي گرم آدم برفي دل سپرد، كاش ميشد...!
وقتي از تو مي نويسم واژه هايم سبز مي شوند و مرا با خود به باغ رويا ها مي برند
وقتي تو را ترسيم مي كنم گويي زيباترين نقش جهان را به تصوير مي كشم ، وقتي از سخن مي گويم سبزترين آرزوهايم مي شكفند و همه جا پر از عطر تو مي شود

دوستت دارم ای مهر گستر
+ نوشته شده در
Tue 26 Jan 2010ساعت
4:24 PM  توسط نوشین
|
من از تبار غربتم، از آرزوهاي گمشده در خيال... اي گره خورده با لحظه لحظه سرنوشتم ، با من از فاصله ها نگو! از پل پيوندي كه ميانمان شكسته حرف نزن ، فقط از بغضي كه لحظه لحظه در نگاهت مي شكند بگو تا باور كنم، هنوز سهمي از من در چشمانت باقي ست.
بي تو مرا ياراي بودن نيست اي ترنم سبز بهاران ! نگاهم كن تا بمانم تا هميشه...با تو!!!
شايد آخرين گامهاي من فرصتي براي رسيدن به تو باشد و آخرين نگاه من در جست و جوي ديدن چشمهاي مهربان تو.
زيباترين و مقدس ترين نام كوچه ها پژواك نام توست كه طنين انداز گشته است در كوچه هاي پر از خاطرات شهرمان.
از كوچه هاي خاكي و خالي از عشقمان عبور كن تا براي انسان هاي بيدار و تشنه از عشق يادآور زيباترين خاطرات باشي.
من از تو دورم هرچند قلبم به تو نزديك است و سرشار از ياد تو...! تو مرا حتي به كلامي و نگاهي ياد نمي كني هرچند كه من از ياد تو لبريزم

مرا ياد كن و با تبسمي شادم كن
+ نوشته شده در
Thu 7 Jan 2010ساعت
9:34 PM  توسط نوشین
|
نسيمي از سرزمين خاطره ها بر خاكستري زمان مي وزد ، هميشه من مي مانم و قلمي ديگر...! تو اما در دلواپسي سايه ها ، دراين كمرنگي احساس ، دلواپس سطر هاي من بودي تو را از ميان روزنه اي كوچك يافته ام و هوز باور نمي كنم رفته اي!!! اكنون فقط عطر گل پونه ها مانده است و شميم خوش تو
هميشه به من مي گفتي فردا روشن است و امروز بي حضور تو دنيا برايم تيره و تار است و قاب عكس تو برايم بهترين و زيباترين يادگار است...!
امروز تو را در خواب بايد جست ، تو را در بهار بايد يافت ، اگر خزان خيمه زده بر دلم بار سفر ببندد و از درونم كوچ كند تو را در رود هاي پر آب و چشمه هاي جوشان بايد ديد كه قطره قطره وجودت به زلالي قطرات باران ،

و به پاكي آسمان آبي بعد از باران است...
+ نوشته شده در
Fri 18 Dec 2009ساعت
3:59 PM  توسط نوشین
|
به رفتنت مي انديشم به رفتني كه دلم را شكست و قلبم را براي هميشه مهمان غم و اندوه نمود، به پروازت مي انديشم به پرواز بي صدا و خاموشت...!
چه سبكبال و آرام پر گشودي اي پرستوي كوچك من، چگونه دلتنگي هاي مرا نديدي و كوچ كردي؟ بگو در كدامين بهار به انتظار آمدنت بنشينم كه رفتنت را هنوز باور نكرده ام و...
و امشب مي خواهم از دلتنگي هايم برايت بگويم ، اين اولين باري نيست كه قلبم بر قلمم چيره مي شود و از جدايي ها شكايت مي كنم ، از چشم انتظاري خالصانه ام و از بد عهدي ايام!
مي نويسم آنچه را كه در دلم است و سپيدي كاغذ را مانند روزگارم سياه مي كند اما بگذار اين حديث هم نا تمام بماند و تو را به خاطره هايم بسپارم تا رسم خوشايند زندگي را و لحظات شيرين با تو بودن را هرگز فراموش نكنم...!

اما با دلم مي گويم چه سود براي ماهي از راز پرواز گفتن...!
+ نوشته شده در
Fri 4 Dec 2009ساعت
5:48 PM  توسط نوشین
|